محمد مهدی جانمحمد مهدی جان، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

مغز بادام

20 اسفند

قربونت برم دیگه تا سال 93 چیزی نمونده  از کارهایت بگم که چقدر بازیگوش شدی از حالت نشسته به حالت سینه خیز برای رسیدن به هدف از حالت سینه خیز هم می شینی  از توپی که چراغ ورقص نور داره خیلی خوشت میاد   در مقابل خوابیدن حسابی مقاومت میکنی یک هفته پیش هم سرمای شدیدی خوردی کلی بی خوابی و بد غذایی و کمبود وزن از نتایجش بود الحمداله الان بهتری عاشق هواکش wc تا هرکی میره میره به سرعت پشت در وامیستی تا در باز شد چشم میدوزی به هواکش    از حموم آب بازی هم خوشت میاد زیادددددد ددددددددد رو دیگه نگو ووووووووو    
20 اسفند 1392

یازده ماهگیت مبارک باشه گلم...

دیگه شکر خدا چیزی نمونده تا یکسالگیتو جشن بگیریم حالا دیگه برا خودت سه تا دندون داری دوتا پایین که یکیش به تازگی جونه زده یه دونه بالا که تازه از لثه ات بیرون زده درست پنجم اسفند بیرون اومد موقع خداحافظی دوتا دستتو با شدت تکون میدی و بای بای میکنی پوزیشین چهار دستو پا رفتن رو به خودت میگیری ولی راه نمیری خوب بلدی خودتو تو دل همه جا کنی روابط عمومی عالی داری کمتر غریبی میکنی بغل همه میری حتا اونایی که بار اول که میبینی تا زمانی که بیداری علاقه داری تو بغل باشی دست دستی رو به خوبی بلدی تا بهت میگم دست دستی دست میزنی اونم صدادار حروف دد -به به- بابا -ماما-رو تلفظ میکنی  اسم خودتو به خوبی میشناسی تا بهت میگم یک دو ...
7 اسفند 1392

ده ماهگی گردو...

الهی من قربونت بشم پسر کوچولوم حسابی دیگه منو میشناسی  افراد مورد علاقه ات عوض شدند منو بابا داداش پایه ثابت دوستمون داری مامان جون مرضیه رو خیلی دوست داری سریع خودتو میندازی بغلش و خودتو لوس میکنی  از بازیهای ده ماهگیت توپ بازی قاشق و قابلمه مهر خوردن تو کمد رختخوابها بالا وپایین کردن راستی وقتی میگم یک دو سه سری بعدش میگم یک دو تو میگی گه همون سه خودمون اون موقع است که دوس دارم قورتت بدم دندون دومت هم به سلامتی داره در میاد آب دهنت هم که آبشاره  
19 بهمن 1392

لالایی

  لالالالا، گلم بودی. عزیز و مونسم بودی. برو لولوی صحرایی. از بچه م چه می خوایی؟ لالالالا گل نسرین بیرون رفتن، درو بستین منو بردین به هندستون شوهر دادین به کردستون. بیارین تشت و آفتابه بشورین روی شهرزاده. که شهرزاده خدا داده لالالالا، گل چایی لولو! از من چه می خوایی؟ که این بچه پدر داره که خنجر بر کمر داره .   ...
1 بهمن 1392

ده ماهگی...

دیروز مصادف با میلاد با سعادت حضرت محمد مصطفی (ص) و امام صادق  وارد دهمین ماه از زندگیت شدی خدا رو شکر و سپاس چند روزیه با صدای آهنگ وبشکن می رقصی وقتی بغلمی شونه هاتو با باسنتو بالا و پایین میکنی به شدت خودتو تکون میدی اگه رو زمین باشی دستاتو تکون میدی با سرسری سابق الهی من قربون رقصیدنت بشم ناخناتم نمذاری بگیرم بسیار تیز و شکننده و خشکه تموم دستای منو کندی تازه گوشه پلکتم زخم کردی بغلای مبل رو میگیری راه میری قطره آهنتو هم خیلی بد میخوری همش نگران دندوناتم  تازه سوپ هم زیاد دوس نداری
30 دی 1392

شیرین کارهاتو عشقه...

سلام مامان جونم پسر گلم الهی فدات بشم من ...روز به روز که میگذره خواستنی تر و شیرنتر میشی ماشاله...  وقتی بغل مبل وامیستونمت خودت دست به مبل راه میری گهگاه ماما صدام میکنی عاشق بادکنکی از همه بیشتر داداشی رو دوس داری خودتو براش لوس مکنی وجیغ میکشی  بیرون رو دوس داری همون دد خودت !! غذا هم سوپ بدت میاد برنج وماست بیشتر دوس داری  دندون هم یه دونه در آوردی همش نگرانم قطره آهن سیاهش بکنه از کفکیر وملاقه و قابلمه خیلی خوشت میاد سرسری هم میکنی !حباب درست میکنی !چشماتو ریز میکنی!با دستت هم میزنی کف دست من تا صداشو بشنوی و ذوق کنی  
22 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مغز بادام می باشد