محمد مهدی جانمحمد مهدی جان، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

مغز بادام

فروردین ماه نود وسه...

الحمدالله شکر خدا داری به یکسالگیت نزدیک میشی شکر خدا... سرلاکتو عوض کردم گندم و عسل میخوری ولی مثل سابق زیاد دوس نداری تو ایام فاطمیه سینه زدن رو یاد گرفتی تا حالا با آهنگ  و  مداحی می رقصیدی الان با هر چی موزیکه سینه می زنی و ها ها اااااااااااا میکنی. از هشتم فروردین هم بلاخره چهار دست و پا رفتن رو به جد ادامه دادی انشالله جشن قدمت رو بگیرم.. جی جی بازی هم میکنی از وقتی برا داداشی جوجه رنگی خریدم حسابی سرگرم شدی ولی یه مشکلی هست اونم اینکه گردن جوجه بخت برگشتیه رو میگیری می بری سمت دهنت تا جوجه جیک جیک میکنه سریع ولش میکنی ویا اینکه از یه پا سرازیرش میکنی...هنگام بازی با جی جی نفستو از داخل بینیت صدادار میکنی فس فس آخ...
8 خرداد 1393

فقط فقط هفت روز...

دیگه باید روزشمار کنیم چون تا تولد پسر کوچولوم هفت روز دیگه باقی مونده الهی من قربون اون قدو بالات بشم ...امشب تو شهروند سوار چرخ خریدایی که جلوش ماشین تعبیه شده بود کردم اولش ذوق داشتی چند دقیقه بعد دیدم دستت رو از فرمون برداشتی داری با پاهای کوچولوت فرمونو می چرخونی برام خیلی جالب بود این صحنه  بوووووووووووووووووووووس فراوووووون.... ...
28 فروردين 1393

تقویم رو نگاه میکنم فقط شش روز دیگه...

بعضی وقتا پیش خودم فکر میکنم میگم زودتر بزرگ بشی مثل داداش محمد جواد شش ساله بشی از آب وگل در بیای شاید مراعات حال و احوال خودم رو میکنم یا به فکر سختی راه تربیتتم ...به هر حال!!باز میگم خوب اگه زود برزگ بشه تکلیف این احساس قشنگمون چی میشه اون نگاه خیره موقع شیر خوردن چشم تو چشم آخ که چقدر حس خوبی به آدم دست میده زمانی که پسرم کوچولو تو بغلم چشم تو چشمام دوخته دستان کوچولوش لباسم رو چسبیده و گهگاه لبخندی حواله ام میکنته مطمئنم یه فردا روزی حسرت این روزا رو میخورم آخ که چقدر د وس دارم برم تو حس و این احساس بس وصف نا پذیر رو بیان کنم... چه زود میگذره بچه ها بزرگ میشن ما پیر میشیم ...ولی مامان جونم پسر گل یکساله من آرزوی عاقبت بخیری وتن سال...
28 فروردين 1393

چهار روز دیگه!!!

امروز پشتی رو خوابوندم جلو پاهات تو هم که چند روزیه یاد گرفتی برا چند لحظه بدون تکه بر چیزی واستی هی وامیستادی هی می افتادی رو پشتی باز دوباره بلند می شدی واقعا این همت و پشتکار و نداشتن ترس از شکست رو باید از بچه ها یاد گرفت امشب ه کار جدید هم کردی ماشین اسباب بازی رو گرفتی دستت شروع کردی صدا در آوردن و راه بردن فکم خوابید زمین آخه ناقلا انو از کی یاد گرفتی قربونت برمهمین کارو هم با برس موی من تکرار کردی و ساعتها سرگرم بودی یا یه ور چسب شکلک از اونایی که رو موز و پرتغال می چسبونند ساعتها با اون ور چسبه بازی میکردی با انگشت سبابه ات رو زمین میکشیدی بازی مورد علاقه ات چلوندن جوجه طلایی داداشو  فشار انگشت سبابه رو مورچه بخت برگشته ...
28 فروردين 1393

دو روز دیگه...

سلام به پسر خودم فردا انشاله میبرم واکسن یکسالگیتو میزنم یه روز زودتر چون روز تولدت جمعه ست ...الهی که اذیت نشی  دو سه بی هست که بدنه کامیون بزرگه رو میگیری و راه می ری یا اینکه دست به دیوار می ایستی و بعد که دستتو جدا می کنی برا خودت دست میزنی و گاهی هم سر تکون می دی و برا جلب توجه بیشتر اااااااااااا میکنی!!! خیلی به خیار خوردن عادت کردی میذاری دهنت خورد میکنی می ریزی بیرون تا به امروز ماما - بای بای - دادا-بابا دست-رو میگی ماشاله البته به صورتی که خودت بخوای ما میگیم تکرار نمیکنی ولی تلاشت ستودنیست  وقتی جوراب می پوشنم به پاهای نازت میگم برا محمد مهدی دست بزنید فوری خودتو تشویق میکنی حتی تو اوج گریه که جوراب پات نکنم ...
28 فروردين 1393

خوشبختی..

خوشبخت کسي نيست که مشکل ندارد بلکه کسي است که بامشکلاتش مشکلي ندارد   گاهي عمر تلف ميشود ؛ به پاي يک احساس …. گاهي احساس تلف ميشود ؛ به پاي عمر ! و چه عذابي ميکشد ، کسي که هم عمرش تلف ميشود ؛ هم احساسش ...     مولايم ما را ببخش که يک عمر چه کودکانه نشستيم و انتظار کشيديم تا صداي شليک يک توپ ، نويد آمدن بهار را سر دهد. اي صد افسوس که تو بهار بودي و من بي تو هر فروردينم دي بود و نمي دانستم....   آنچه تو گنجش توهم مي کني *** از توهم گنج را گم مي کني
24 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مغز بادام می باشد