محمد مهدی جانمحمد مهدی جان، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

مغز بادام

شش هفته دیگه...

مامان جونی امروز که دارم تایپ میکنم آخرین یکشنبه سال نودو یک هجری قمری است تاریخ 91/12/27 که شما طبق تاریخ سونو اولم سی وسه هفته و چهار روزی دیگه چیزی هم به پایان سال نمونده چهارشنبه عیده ساعت دو خورده ای!!! تاریخ دیدار ما طبق این سونو شش هفته دیگه است... پس قوی باش؛ خوب استراحت کن تا خوب وزن بگیری . مامانی دوست دارم وقتی میای زردی نداشته باشی مثل داداشی آخه خیلی اذیت میشی و ازت خون میگیرند باید باز تو بیمارستان بستری بشی 
27 اسفند 1391

نی نی خاله راضیه...

مامان جونی امروز خاله راضیه سونوگرافی داره  امروز مشخص میشه جنینش ضربان داره برا ادامه زندگی یا نه؟؟؟ ازت میخوام  با اون دستای قشنگت برا خاله جون و نی نییش دعا کنی اگه صلاح در بودنشه براشون بمونه!!!!!! دیشب که داشت میرفت بستری بشه تو بیمارستان کلی گریه میکرد دلم براش کباب شد..
27 اسفند 1391

سی وسه هفتگی گل پسرم...

  33 Weeks Pregnant At 33 weeks pregnant, Baby will be here soon! Have you begun Baby's layette? Do you have an alternate route to the hospital mapped out? No pressure, Mom! And learn what to expect with Braxton Hicks, buying for Baby, C-sections, and more!   Your unborn baby's senses continue to develop. If you talk to your baby, she can hear you. In fact, her world is full of sounds. In addition to your voice, she can hear your stomach growling and your lungs taking in air, along with the reassuring vibrations of your heart beating. Also, your baby's skin has turned from red to pink and she has started prep...
25 اسفند 1391

سرما خوردگی مامانی...

ای وای مامانی نمیدونی چقدر گلوم درد میکنهالان چهار روزی میشه که سرما خوردم  از اونجایی که نمی تونم دارو مصرف کنم روز به روز بدتر میشم از خوردن عناب و نشاسته آبمیوه و شیر عسل و شلغم و سوپ و آش هم کاری ساخته نبود تازه امروز آبریزش هم پیدا کردم خلاصه بگم که حالم بده با توجه به حجم مایعاتی که مصرف میکنم به علت عرق ریختن بیش از حد آب بدنم کم شده... برام دعا کن زود زود خوب بشم...منتظرما!!!!!!!!!
25 اسفند 1391

خانه تکانی تعطیل...

امسال خونه تکونی رو به خاطر حضور شما در وجودم تعطیل کردم  ولی بد جور رو اعصابمه از طرفی پیشنهاد اینکه کارگر بگیرم هم بابایی داد ولی من کارشو نو قبول ندارم یکی دو بار هم  مامان جون مرضیه ودایی مجتبی گفتند بیایم کمک قبول نکردم خاله جون هم که دو هفته پیش خبر باردایشو داد  در حال حاضر نمیتونه بیاد کمکم چون استراحت مطلق @@@@@@@@@@راستی کلی برا خاله جونی دعا کن که نی نی شون قلب داشته باشه!!!یادت نره اا؟؟ آخه تو حاملگی قبلیم داداشی خاله جون راضیه دایی جون مجتبی اومدند کارا مو کردند...
21 اسفند 1391

ذوق و شوق پدرانه...

دیشب بعد از خوردن شام به پهلوی راست دراز کشیدم از اونجایی که سرت چرخیده به سمت پایین سمت راست خیلی احساس خوبی نداری من به پهلوی راست بخوابم شروع میکنی اعتراضتو با لگد زد بیان میکنی !!! پس از چند تا لگد داداش محمد جواد دستشو گذاشت رو شکمم سمت چپ چیزی احساس نکرد ولی همین که بابا یی دست گذاشت یه ضربه شدید زدی که بابایی کلی ذوق کرد اونقدر که حس کودکانه داداشی حسودیش شد از خوشحالی بابایی برای تو... خوشحالم نیومده خودتو تو دل همه جا میکنی؟؟؟ ناگفته نمونه که با صدای بابایی و داداشی عکس العمل نشون میدی با حرکاتت تو شکمم..   ...
21 اسفند 1391

شنبه 91/12/19

 صبح خواب بودیم بابا جون زنگ زد گفت حاضر بشید میام دنبالتون من هم یه کیک و شیر کاکائو فوری دادم داداشی خودم هم شیر و خرما خوردم و حاضر شدیم بابا جون اومد  رفتیم دم در خونه بابا جون اینا چشمتون روز بد نبینه محمد جواد پاشو کرده بود توی یه کفش میگفت الا وبالله من با شما میام اومدنش هم مساوی ود با  خرید نکردن ما!!! خلاصه بعد از جدا شدن از داداشی رفیتم ارم کلی برا داداشی خرید کردم برا شما هم یه 5 تیکه با نوار قرمز مارک چیکو خریدم مبارکت باشه و مقداری خوراکی و خرت وپرت برا خونه برا خودم هم یه روسری سبز خریدم چون کفشی که بابایی برام خریده بود سبز رنگ بود کلی خسته شدم درحالی که همه خریدا رو بابا جون روبرو میبرد تو ماشین ناهار هم ب...
21 اسفند 1391

جمعه و مرخصی...

پنج شنبه 91/12/17 و 18 بابایی مرخصی گرفته بود که پنجشنبه رفتیم دکتر و خونه بابا جون رحمان و جمعه هم بعد از صرف صبحانه رفتیم دنبال بابا جون اینا با هم دیگه رفتیم ارم خرید خیلی شلوغ بود مقدار خرید جزیی کردیم چون هم داداشی خسته شده بود و اذیت میکررد هم من کمرم درد گرفته بود به خاطر همین من و داداشی رفتیم نشستیم تو ماشین منتظر مامان جون مرضیه وبقیه ... راستی برا جوجوی گلم هم یه سر همی آبی رنگ دون دون خریدم پیش بند و پاپوش هم داره چه دوست داشتنی میشی وقتی تو تنت ببینم ...بوووووووووووووووووس قرار شد فردا با با بابا جون رحمان دونفری بیایم خرید داداشی هم نیاریم... بابایی هم به دلیل نداشتن مرخصی تقریبا خریدشو کامل کرد به جزء شلوووووار.!!!! ...
21 اسفند 1391

دکتر...

فردا قراره برم دکتر به همراه بابایی و داداشی بعدش هم بریم خرید کنیم... به همراه بابا قاسم و داداشی با هم دیگه رفتیم بیمارستان برا چکاپ از این ماه دیگه هر دو هفته یکبار میرم پیش دکتر خیلی شلوغ بود اول با داداشی رفتیم بالا نوبت حضوری گرفتیم بعد رفتیم پایین پیش بابایی با هم رفتیم بوفه یه چیزی خوردیم بعد تنهایی رفتم بالا تا نوبتمون بشه پوستم کنده شد از بس که رو صندلی نشستم سه ساعت  تا اینکه ماما منو دید فشار خونم ده رو شش مثل همیشه وزنم 96 بودارتفاع رحم و حرکات جنین بعد رفتم پیش دکتر یه سری ویتامین نوشت با یه سونوگرافی برای تو فروردین ماه  دیگه چیزی نمونده مامانی تا شما تشریف بیارید در جمع ما ...به امید اون روزای قشنگ... ...
21 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مغز بادام می باشد